تبليغاتX
بهداشت 85 _ علوم پزشکی اراک
 

شرایط و مقررات عضویت در یک به یک / دوست یابی

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |

 

تست شخصیت سنجی "یک به یک"

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |

 

سلام . نمره های کار آموزی رو هم دادن ... بالاترین نمره : 88/16

پایین ترین نمره : 06/10

افتضاح !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |

 

سلام . یه خواهش ...

تو رو خدا هر کس میخواد نظر بده  اسم واقعیه خودشو بنویسه ...

اگر هم میترسید تابلو بشه نظر خصوصی بدین ...

ممنون ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |


امسال تابستان هوا خیلی گرم بود. پدرم که یک روز تاب گرما را نداشت به هواشناسی زنگ زد و هر چه از دهانش درآمد بار آن آقاهه ی لوس بیمزه را که هواشناس است کرد. امسال تابستان پدرم ما را به شمال برده است. این بهترین مسافرت ما بود. چون پدرم تا حالا ما را جایی نبرده بود.
در راه شمال به ما خيـــلي خوش گذشــــــت ! ما در
راه به پیچ خطرناک رسیدیم که عکس صورت یک آقاهه بود که گوشت نداشت و فقط الکست بود. پدرم از آن خیلی ترسید و ما به ته دره رفتیم.
خواهرم يک بار دستش را از پنجره ماشين بيرون آورد تا پوست تخمـه اش را بیرون بريزد
و يک کامیون داف مدل 1872 از کنار ماشين ما رد شد و دست خواهرم از آرنج کنده شـــــــــد و ما
خيلي خنديديم ! ما براي ناهار به اکبر جوجه رفتيم ! البته من آقای اکبر را
آنجا نديدم ولـــــــــــي پدرم که او را ديده است ميگويد بوی کتلت میدهد! من خيلي
نوشــــــــابه خوردم و پدرم يک گوشه نگه داشت تا من با خيال راحت بالا بیاورم ! در جاده خيلي برف آمده بود و ما برف بازي کرديم ! مـــــن با گوله برف به
یک جای پدرم زدم که فکر کنم نباید میزدم چون او خیلی حرکات آرکروبارتیک انجام داد و او عصباني شد و آنها من را بستند و روی من آدم برفی درست کردند. و من دستشویی داشتم اما نتوانستم. چون زیر برف ها تف در دهان آدم یخ میزد.
ما به مرداب ازنلی رسیدیم. آنجا چون پدرم پول نداشت من را با طناب بستند به دنبال قایق و توی یک جعبه ی میوه نشستوندند. اما پای من بیرون بود و چون طناب کوتاه بود پای من به موتور قایق گیر کرد و از زانو سه دور چرخید. سر من هم نزدیک بود که گیر کند. اما پدرم که خیلی شجاع است با لگد به سر من زد و نگذاشت که وارد پره های موتور شود. از آن زمان چشم های من هم شش نمره ضعیف شد.
ما بعدا به دریا رسیدیم. آنجا چون پای من درد میکرد من وارد دریا نشدم. مادرم من را با خودش به قسمت زنانه برد. آنجا خیلی بیناموسی است. من آنجا را خیلی دوست دارم. من پدرم را میدیدم که هر چند دقیقه ای از زیر یکی از پرده ها که سوراخ بود می آمد تو و بعد میرفت. برای همین من به پلیس گفتم. پلیس پدرم را گرفتند و تا حد مرگ او را کتک زد. حتی او را با سر در شن ها دفن کردند. آنها از پدرم جای آن سوراخ را پرسیدند تا تعمیرش کنند.
ما برگشتیم و تابستان به ما خیلی خوش گذشت. و این بود انشای من.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را آزاد مي كنم
اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را بتو خواهم داد. مرد قبول كرد.
در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم بزمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد . جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...
اما.........گاو دم نداشت !!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |

 

خانمی فرانسوی در حال احتضار بود . شوهرش کنار تختخواب او نشسته بود. زن با زحمت زیاد دهان خود را باز کرد و گفت : شوهر عزیزم ، من می دانم که می میرم ، از این جهت در این دم آخر می خواهم اعتراف کنم که من چندین نوبت ترا فریب داده ام ، یا بهتر است بگویم که مدتها است که من با دوستان زیادی ارتباط داشته ام .
مرد با خونسردی لبخندی زد و گفت : این را می دانستم عزیزم ، زیاد ناراحت نباش ، چون من هم تو را به همین دلیل مسموم کردم ! !!

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |

 

سلام . امروز پنج شنبه 2/3/87 آخرین روزی بود که درمونگاه بودیم . اونم درمونگاه حسینی ... شنبه / یک شنبه / و دوشنبه هم 3 روز آخر کارآموزیمون هست که میخوایم بریم مشاوره ازدواج با آقای محمد بیگی ... بعد از اون هم یعنی دقیقا از 7 خرداد تا 21 تیر تمام قت واسه کنکور باید آماده بشیم ... برام دعا کنید ... خودم که دوست دارم تهران یا اصفهان بیارم و حداقلش دیگه همدانه ... تا ببینیم خدا چی میخواد ... فعلا بای ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط مهدی |